شعبون (قلی خان) دو بار با مرادبیک دیدار میکند. در دیدار اول، وقتی مرادبیک سعی میکند که با قلی خان صحبت کند، قلی خان میگوید: "به خیالت کارگرفتنم راه گرفتنه که آسونت باشه؟"
در دیدار دوم هم قلی خان از مرادبیک میخواهد کنارش بنشیند و این آخرین جملات قلی خان است؛ کسی که شصت سال روی زمین کسی او را لو نداد.
"قلی خان، دزد بود؛ حان نبود! لابد تو هم اسمشو شنفتی. وقتی سن و سال تو بود، به خودش گفت تا آخر عمرم ببینم میتونم تنهایی هزارتا قافله رو لخت کنم. با همین یه حرف با جونش وایساد و هزارتا قافله رو لخت کرد. آخر عمری پشت دستشو داغ زد و ... (چند پک از چپق) ... به خودش گفت هزارتات تموم شد، حالا ببینم عرضه شو داری تنهایی یه قافله رو سالم برسونی مقصد؟ ... (لرزش صدا) ... نشد ... (نگاه به مرادبیک) ... نشد. نتونست و مشغول ذمه خودش شد ... (با یک مکث نفس گیر) ... تقاص از این بدتر؟"
و قلی خان مرد. رحمت به روحش!
در دیدار دوم هم قلی خان از مرادبیک میخواهد کنارش بنشیند و این آخرین جملات قلی خان است؛ کسی که شصت سال روی زمین کسی او را لو نداد.
"قلی خان، دزد بود؛ حان نبود! لابد تو هم اسمشو شنفتی. وقتی سن و سال تو بود، به خودش گفت تا آخر عمرم ببینم میتونم تنهایی هزارتا قافله رو لخت کنم. با همین یه حرف با جونش وایساد و هزارتا قافله رو لخت کرد. آخر عمری پشت دستشو داغ زد و ... (چند پک از چپق) ... به خودش گفت هزارتات تموم شد، حالا ببینم عرضه شو داری تنهایی یه قافله رو سالم برسونی مقصد؟ ... (لرزش صدا) ... نشد ... (نگاه به مرادبیک) ... نشد. نتونست و مشغول ذمه خودش شد ... (با یک مکث نفس گیر) ... تقاص از این بدتر؟"
و قلی خان مرد. رحمت به روحش!
0 نظر:
ارسال يک نظر